تجربه‌ی شخصی,زندگی,کتابخوانی

انبار کتاب

هفته‌ی پیش، پیش دایی‌ام بودم.

مادرم همراه برادرم داشت مجموعه تجاری را زیر و رو می کرد.

من هم کنار دایی داخل مغازه‌اش نشسته بودم.

«حیف که اینجا کتابفروشی نداره»

_ یکی هست، بیا تا نشونت بدم.

همراهش رفتم. از چند راهرو پیچیدیم و به فکسنی ترین مغازه‌ی ممکن برخوردیم.

بیشتر شبیه انبار کتاب بود تا مغازه‌ی کتاب.

دایی‌ام سفارشم را به مسئول آنجا کرد که هرچقدر خواستم کتاب‌ها را به هم بریزم.

دیوارهای کناری تماما با قفسه های کتاب و زمین هم با جعبه های کتاب پوشیده شده بود.

مسئولش پسری بود همسن من، پشت میز نشسته و مشغول بازی با کامپیوتر.

هیچ طبقه بندی در کار نبود. مجبور شدم اسم تک تکشان را بخوانم. و همه‌ی جعبه ها را باز کنم.

کتاب های موردعلاقه‌ی من را نداشت. اما انصافا نایاب بودن. همه ی کتاب های داخل جعبه چاپ تاریخ چاپ قبل انقلاب داشتند.

ورقه‌هایی با حاشیه قهوه‌ای، جلد‌های بی‌ورق. و ورق‌های پرپر شده‌ی پراکنده.

حیف همیچن جایی نبود که به همچین آدمی بسپارندش؟ حتی سرش را هم بلند نکرد تا ببیند خدایی نکرده کتابی را می دزدم یا نه.

دلم را خوش کرده بودم که با قیمت های پشت جلد می‌فروشدشان (چه خوش خیال). قیمت یکیشان 850 ریال بود!

با کتابی درباره‌ی افسانه‌های استرالیایی و بیگانه (آلبر کامو) خارج شدم.

تنها نکته‌ی خوب ماجرا، صاحب مغازه از آن پولدارهایی بود که خبر نداشت پولش کجا خرج می شود. کتابخانه‌ی پدربزرگش را گذاشته بود برای فروش (چیزی بود که دایی ام گفت)

پس لازم نبود نگران جمع شدن مغازه باشم. پول اجاره همیشه هست.

یک نظر برای “انبار کتاب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *