داستان

جنون پارانوید

_ سیاوش می خواست خودکشی کند.

_ برای چه؟!

_ عذاب وجدان گرفته است.

_ ها؟

_ نمی تواند تحمل کند که تو به خاطر او اینطور شده ای.

_ الان زنده است یا مرده؟!

_ صحیح و سالم. اما خودش می گوید که تکرار می کند.

_ این اصلا خوب نیست.

_ چرا هست. وضعی که داری بدتر از مرگ نیست. دیوانه نمی شوی از اینکه مدام پنجره ها را می پایی تا مبادا سیاوش آنجا باشد؟ درها را قفل می کنی تا مبادا کسی جز من وارد شود؟

_ دوباره شروع کردی! خیلی بی شرفی! می دانی که دست خودم نیست! هر وقت صدای آژیر می شنوم می خوابم روی زمین، هروقت کسی سوت می زند سرم را می دزدم. انگار دشمن همه جاست! و بله عذاب می کشم، اما اگر در و پنجره را نپایم بیشتر می ترسم!

_ چیز تازه ای نداری؟ خب سیاوش تو را اینطوری کرد، با آن شوخی حیوانانه اش!

_ آره، واقعا دور از انسانیت بود، البته برای من.

_ خوب است که خودت هم موافقی! بعد از آن اتفاق جنون پارانویدت اوج گرفت. حقش است، امیدوارم در خودکشی مصمم باشد.

_ اما او حقش نیست.

_ چرا؟

_ به اندازه کافی تنبیه شده. صدایش کن، بقیه را هم صدا کن.

_ اما تو که هروقت میبینی اش فرار می کنی.

_ مشکلی پیش نمی آید، قول می دهم.

سیاوش: …

_ می خواهم ببخشمت، ولی تو و بقیه هم، همگی باید من را ببخشید.

_ چطور؟

_ جنونی در کار نیست. من سالم سالمم. با آن فلفلی که توی غذایم ریخته بودی خاطرات شیمیایی را یادم انداختی، خونریزی داخلی و چیزی که انگار از داخل می سوزاند. خواستم عذاب وجدانی بگیری که درنهایت به مرگت منجر شود. الان هم به اندازه تنبیه شده ای. خب الان نوبت شماست. زود باشید من را ببخشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *