تجربه‌ی شخصی

خلاقیت کودکی

به باغ رفته بودیم و برادرم یکسری خرده سنگ را به خط کرده بود و به آنها امر و نهی می کرد. خرده سنگ ها از خاک و سنگلاخ اطراف قابل تشخیص نبود، مگر به اشاره ی انگشت برادرم. پرسیدم که چه کار می کنی. ظاهرا اینها سربازانی بودند که تازه به پادگان منتقل شده اند و ملتفت نیستند که برادرم اینجا همه کاره است. از او پرسیدم ((سربازهایت اصلا قابل تشخیص نیستند، چطوری بازی می کنی؟)) او گفت قابل تشخیص نیستند چونکه لباس های استتارشان را پوشیده اند. من در بچگی در این زمینه از برادرم حرفه ای تر بودم و راحت تر می توانستم از هیچی برای خودم سرگرمی بسازم. یادم می آید با آهنربا و چند پیچ گوشتی فلزی بازی می کردم. باید آنها را طوری کنار هم قرار می دادم که بتوانند ضربات دست من را تحمل کنند.

یاد این جمله افتادم که ((اگر زندگی معنا نداشته باشد چه اشکالی دارد برایش معنا دست و پا کنیم؟))

یادم نمی آید که چه کسی این حرف را زد. اگر فهمیدید به من هم بگویید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *