درباره من

اگر در جریان هستید که اسمم کاردو ویسی است دیگه نیازی به معرفی نیست.

سال 84 در پاوه به دنیا آمدم

از بچگی زیاد رفیق نداشتم، به خاطر گویش های مختلف زبان کوردی. پدر و مادرم روانسری بودند و من هم به همان زبان حرف می زدم و مطلقا چیزی از هورامی حرف زدن مردم پاوه نمی فهمیدم. بعضی وقت ها شایعاتی از موجوداتی به نام عمو زاده و دختر خاله به گوشم می رسید، اما تا 5 سالگی هیچ کدامشان را ندیدم.

سال 89 به سنندج آمدیم. زبان مردم اینجا را می فهمیدم!

اگر کارتون، فیلم یا داستانی نظرم را جلب می کرد، خودم را به خط داستان اضافه می کردم و در ذهنم اتفاق های تازه ای رقم می دادم. گاهی یکی دو سال درگیر یک داستان بودم. اغلب داستان ها را هم به جنگ می کشیدم (آن موقع خوره ی بازی های استراتژیک بودم)

سال 97 به مدرسه شهید بهشتی وارد شدم. خوشحالی ام از بابت رضایت والدین بود.

یک روز سر کلاس انشا از نوشتن انشا های پر آه و ناله خسته شدم و داستان طنزی نوشتم. البته همینطوری در لحظه این تصمیم الهام نشد. مدتی بود که به آن فکر می کردم. ذوقم از تشویق بچه ها طبیعی بود (با توجه به اینکه در بچگی زیاد رفیق نداشتم) جلسه ی آینده ادامه ی داستان را نوشتم.

اما جلسه ی بعد چند نفر دیگر به تقلید از من به داستان نوشتن روی آوردند. حس کردم که جایگاهم در خطر است و برای همین خیلی پیگیرتر نوشتن را ادامه دادم. در یکی دوتا مسابقه ی داستان نویسی شرکت کردم تا همه ملتفت شوند که حریف من نیستند (البته مسابقه های دندانگیری نبودند، الان که به داستان های ارسالی نگاه می کنم خنده ام می گیرد)

همین پیگیری ها باعث شد سرگرمی جدید پیدا کنم و در تابستان 98 با مدرسه ی نویسندگی آشنا بشوم. الان دیگه نوشتن بیشتر از سرگرمی و تفنن است.

از دیگر علایقم می توانم به شیمی و زیست اشاره کنم. بچه که بودم ادویه ها را با ماست و رب انار قاطی می کردم تا ماده ی جدید بسازم! گرچه آشنایی با شیمی دبیرستان کلا فکر و خیالش را از سرم پراند.

فعلا قرار نیست از این وبلاگ چیز زیادی نصیبتان شود.

اینجا داستان می نویسم.

اتفاق های جالب زندگی

آموخته های زبان انگلیسی (بیشتر جنبه ی آموزش شخصی دارد. آموزش بهترین روش یادگیری است)

معرفی کتاب

و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *