داستان

درخواست آب نمک

– ژنرال! پس این گزارش تلفات کجاست؟

ارتشبد پشت میز و روی صندلی اش نشسته بود و کپه های نیم متری کاغذ که میزش را پوشانده بودند را زیر و رو میکرد.

– قربان همونجاست. توی کشو.

ارتشبد دسته ی زنگ زده ی کشو را گرفت و با زور بیرون کشید. کشو با صدایی شبیه کشیده شدن گچ بر روی تخته بیرون آمد. ورقه های داخل کشو را پشت و رو کرد و درنهایت یکی از آنها را برداشت. شروع به خواندن کاغذ کرد:

                          گزارش تلفات

                       بیست و سوم آبان ماه سال هزار و سیصد و نود ونه

بر اساس آخرین گزارشات عملیات حفظ الگلو من کرونا، لشکر گلو دشمن را در ورود به بدن شکست داده است. تلفات لشگر گلو بدین صورت است.

                                       ده هزار گلوبول سفید.             

                                سه هزار نتروفیل کشته شده اند.       

                               پنج هزار مونوسفیت کشته شده اند.

                              دو هزار نتروفیل آلوده شده ند…..

چشمان ارتشبد گرد شد و ورقه را پایین گذاشت. ((ژنرال چرا توی گلو این همه تلفات داریم؟ اصالا کرونا چطور وارد گلو شده؟))

((قربان جواب تلگراف درخواست نیروی کمکی که ارسال کردیم منفی بود. به همین خاطر تا اونجا تونستن بیان))

– کدوم یکی درخواست رو میگی؟ توی این هفته پنج بار تلگراف فرستادیم به مغز، جواب همه ش هم منفی بود.

– تلگراف دیروز رو میگم قربان. همانی که درخواست غرغره ی آب نمک کرده بودیم. جواب درخواستمون منفی بود به همین خاطر هم کرونا وارد گلو شده.

– نگفتن چرا جواب منفی دادن؟ بزار حدس بزنم، بازم بدن فوتبال نگاه میکرده؟

– نخیر قربان این دفعه بدن حوصله نداشته که آب نمک غرغره کنه.

ارتشبد صندلی اش را به عقب هل داد و بلند شد. کلاهش را از روی سرش گذاشت و به طرف در حرکت کرد.

((قربان کجا دارید میرید؟))

– میرم یه دوش بگیرم و کربن دی اکسیدی که تولید کردم رو بریزم تو جریان خون.

– قربان پس تکلیف عملیات تدافع من الماچ چه میشود؟ شما باید دفاع را رهبری کنید.

ارتشبد تکانی خورد. ((مگه امروزه؟ مگه قرار نبود فردا برای بدن مهمون بیاد؟))

– نخیر قربان برنامه تغیر کرده. عمه به بدن زنگ زد و گفت که امروز میان. گفت که خانواده عمو و پدر بزرگ هم می آیند.

ژنرال جفت دست بر سرش زد ((زود باش! به مغز تلگراف بده که تا جای ممکن تعداد ماچ ها رو کم کنن. اگر هم تونستن ماسک بزنن! من میرم به طرف گلو! بعد از تلگراف تو هم بیا!))

  گلو

ارتشبد ایستاده بود و به سربازانش امید میداد:

((خیلی خب سربازا! ای فقط یه عملیات کوچولو هستش. میدونم شایعات زیادی وجود داره که میگن خانواده عمو و پدربزرگ هم با خانواده عمه میان. شایعات درست هستند اما شما نگران نباشید. مغز اعلام کرده است که به هیچ عنوان ماچی در کار نیست. نهایتا پنج تا ده بار ماچ داریم. اگه بتونید تا آخر ده ماچ زنده بمونید تا یک ماه مرخصی میگیرید. حالا برید و برای بدن بجنگید! برید و پیروز بشید!))

فریاد سربازان داخل گلو پیچید، همه شان ((پیروزی با ما است)) را فریاد می زدند. ارتشبد به پشت خط سربازان رفت تا در آنجا با ژنرال که تازه رسیده بود ملاقات  کند. ژنرال می لرزید. وقتی ارتشبد به او رسید ژنرال بریده بریده گفت:((ق…قربان مغز ب…با درخ…درخواستمون مخا…لفت کرد!)) رنگ ارتش بد پرید((نگفتن چرا؟!))

– گفتن  اگر با مهمونا دست ندیم و ماچ نکنیم آبروی بدن میره.

– ای خدااا!

– قربان نیرو های ما کافی نیستن. نمیتوانیم جلوی ویروس رو بگیریم. باید عقب نشینی کنیم.

ارتشبد به ژنرال پشت کرد و به سربازان نگاه کرد که دشمن را به جنگ می طلبیدند. ((اگه بکشیم عقب ویروس وارد کل بدن میشه. اون وقت شکست دادنش ناممکنه. باید همین جا جلوشون رو بگیریم. اگه شکست بخوریم بدن سقوط میکنه. ژنرال!))

– بله قربان!

– برو و توی صف پنجم وایستا! منم تا چند لحظه دیگه میام.

   چند ساعت بعد

گلو در دریای سکوت فرو رفته بود. نه صدای آروغ و نه صدای خرخر گلو. گلبول ها همه ساکت بودند. تنها چیزی که سکوت را می شکست ریتم یکنواخت ضربان قلب و نفس کشیدن های بدن بود. گلوبول ها آماده بودند برای ماچ اول. ژنرال در میان سربازان بود و همین هم قوت قلب میداد. اما خبری از ارتشبد نبود. دو ساعتی میشد که رفته بود. همه فکر میکردند که او با آخرین قطره عرق از بدن گریخته است.

پیکی از پشت خطوط فریاد زد((همه برگردین! عملیات لغو شده است. قرار نیست هیچ ماچی دریافت کنیم. ارتشبد دستور دادن.)) وقتی سربازان به خانه هایشان بازگشتند از رادیو و تلویزیون و کلا در همه جا صحبت از ارتشبد بود. ژنرال هم به خانه رفته بود. از مادرش پرسید که چرا همه جا از ارتشبد حرف میزنند. او جواب داد:

((مثل اینکه ارتشبد از حفاظ های مغز عبور کرده و وارد بخش کنترل شده. بعدش هم بدن رو مجبور کرده که به عمه و اینا زنگ بزنه و بگه که من مریضم لطفا نیاید خونه ما.))

– خب ارتشبد چی شدن.؟! تا جایی که من میدونم ورود به مغز حکمش تبعیده!

– نه بابا نگران تبعیدش نباش. لباس سیاه تنش کرده بود و نگهبان ها هم نشناختنش به همین خاطر  در حین فرار از مغز با تیر زدنش. الان هم دارن توی کبد دفنش میکنن.

منتظر نظرات محبت آمیزتان هستم

دوست دارید هر هفته گزیده ای از بهترین چیزهایی که خوانده ام برایتان بفرستم؟ فرم زیر را پر کنید

Subscribe to our newsletter!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *