تجربه‌ی شخصی,نویسندگی

دو عدد صبح

دیروز با پدر و مادرم سر اینکه چرا سر صبحی به جای درس خواندن صفحات صبحگاهی می نویسم، بگومگو داشتم. نتیجه ی خاصی نداشت. اما تا آخر روز نگران این بودم که برای همیشه از این کار منعم کنند.

چند روزی بود که پدرم دیسک کمرش گرفته بود و از کارش مرخصی گرفته بود. برای همین این چند شب را خیلی دیر خوابیدیم. اما پدرم دیشب حس کرد که کمرش بهتر شده و قرار شد که صبح سرکار برود. برای همین دیشب ساعت 11 خوابیدیم.

صبح، بدون اینکه خودم بخواهم ساعت 7:30 بیدار شدم. خیلی پیش می آید اتفاقی زود بیدار شوم، و همیشه توی رختخواب می مانم و می خوابم. اما این بار بلند شدم و صفحات صبحگاهی را نوشتم. کسی هم نبود که سرم غر بزند. همه خواب بودند. صفحات تمام شد. چه کار کنم؟

در آن ساعت از صبح کاری برای انجام نبود. پس دوباره خوابیدم و ساعت 10 بیدار شدم. همان سرحالی را داشتم که ساعت 7:30 برای نوشتن صفحات صبحگاهی استفاده کردم.

اما این بار به جای صفحات صبحگاهی، درس خواندم. عملا دوتا صبح داشتم. یکی برای صفحات صبحگاهی و دیگری برای درس خواندن. این درس خواندن هم که می گویم فقط مرور مطالب گذشته است، برای اینکه اطلاعات یادم نرود. چیز شاخ و پیچیده ای نیست.

به نظرم روش خوبی است. اگر در نوشتن صفحات صبحگاهی از مشکلات من داشتید می توانید وقتی همه خوابند بیدار شوید و صفحه ها را بنویسید. دوباره بخوابید. وقتی بیدار شدید خواسته های خانواده را براورده کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *