داستان

روی سرت پر چیز های سیاهه

تازه امتحان دینی را تمام کرده بود و در حیاط منتظر بود. در ان اثنا، یکی دیگر از همکلاسی هایش به طرفش آمد. همکلاسی اش گفت:((امتحان چطور بودی؟))

– خوب بودم. راستی روی سرت پر چیزهای سیاهه.

همشاگردی اش دو دستی موهای سرش را تکاند. ((سرم تمیز شد؟))

– هنوز نه. البته چیز مهمی هم نیست. فقط موی سرته!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *