تجربه‌ی شخصی,زندگی

سقوط جاروبرقی و کتاب

قرار بود که چرتی یک ساعته باشد. پدرم یادش رفت که بیدارم کند. از 4 تا 7 بعد از ظهر خوابیدم. بعد از بیداری هم کسل و بی رمق بودم. معمولا این حالت تا یک ساعتی ادامه دارد.

قهوه ای هم نوشیدم تا سرحالم بی آورد و برای درس آماده ام کند.

درس انجام شد. شام خورده شد. مسواک زده شد و تشک آماده آماده ی خواب شد.

در تاریکی عقربه ی ساعت را دیدم که از روی سه یا چهار جم نمی خورد.

طاق باز دراز کشیدم، اما خواب آن دور دورها بود.

برای آمدنش باید انرژی چرت سه ساعته و قهوه را خرج می کردم.

به زیرزمین تاریک رفتم و قفسه ی کتاب ها را به هم زدم.

بی هدف می گشتم و خودم را خسته می کردم تا که خوابم ببرد.

خشششششششششش

قلبم تالاپی صدا داد.

سرم را برگرداندم. دسته ی جاروبرقی بود که به دیوار تکیه داده شده بود و به دلیلی نامعلوم روی دیوار سر خورده و افتاده بود.

مردد به کارم برگشتم. سه چهارتا کتاب را ریخته بودم روی زمین. دانه دانه جلدشان را نگاه می کردم.

از ردیف بالا، جایی که اصلا به آن دست هم نزده بودم، کتابی سقوط کرد.

برش داشتم و جلدآبی اش را نگاه کردم.

انجیل عیسی مسیح.

قلبم جایی در حلقم شروع کرد به مارش نظامی.

«مشکلی نیست. الان بلا می روم» عین همین جملات را گفتم.

آرام کتاب را بستم. با دقت و احترام گذاشتمش جای خودش، طوری که با کتاب های دیگر برخورد و یا به قفسه گیر نکند.

در کمد را بستم و به طبقه ی بالا برگشتم.

خواب آنجا منتظرم بود.

به روح و نیروه های ماورایی اعتقادی نداشتم. حداقل در خانه خودم به آن اعتقاد نداشتم. مدرکش هم تنها ماندن در زیرزمین در ساعت 4 شب. اما گاهی فقط یک حادثه ی کوچک ناگهانی کل اعتقادات آدم را می شورد و می برد.


پیشنهاد خواندن:

یک نظر برای “سقوط جاروبرقی و کتاب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *