داستان

عزیز من!

_ آههههه! عزیز من. عزیز من پشت آن دیوار هاست!

تلالوی نور ماه در چشمان سبزش خیره کننده بود. انگشتان دراز و باریکش را با لنگی که پوشیده بود تمیز کرد. مشتی به جنازه ای که رویش ایستاده بود زد ((او با فولاد سرد اذیتمان کرد. حقش بود. مگر نه؟)) صدایش ته حلقی شد ((ابله! عزیزمان منتظر است! الان دوستان این آدمی زاد سر می رسند.)) ((می گویی چه کار کنیم؟)) ((مگر نشنیدی آنی که می خواستیم در آن کلبه است.)) از روی جنازه پایین پرید و در برکه ی خون با دست و پایش فرود آمد. چهار دست و پا از آنجا دور شد. به سمت حصار خانه رفت. سبک و بی صدا حرکت می کردف اما بو می داد. بوی تعفن و تباهی. سگ نگهبان این را حس کرد. گالوم از بلند شدن صدای پارس هول نکرد. تکه ای سنگ برداشت و به سمت شگ پرت کرد. سگ خاموش شد. از روی حصار چوبی پرید. تمام خانه به غیرر از یک پنجره تاریک بود. به زیر آن خزید. انگشت لیز و لزجش را روی لبه ی پنجره گذاشت و آرام سرش را بالا برد. در آن سوی اتاق مردی که پشتش به او روی صندلی رو به روی میز نشسته بود. صدای خش خش حرکت قلم روی کاغذ به گوش گالوم رسید. آرام و سبک وارد شد. طوری حرکت می کرد که انگار پاهایش با زمین برخوردی نداشت. به یک متری مرد رسید. پاهایش را خم کرد و روی سرش پرید و واژگونش کرد. مرد نتوانست صدایی در بی آورد چونکه گالوم دست هایش را دور گلویش حلقه کرد. پس از چندی او را به زمین کوبید و روی سینه اش نشست.

گفت ((گرفتیمش! بلاخره گرفتیمش! میبینی؟ عزیزمان به ما افتخار خواهد کرد!)) مرد که رنگش پریده بود گفت ((تو چطور…)) گالوم حلقه ی دست هایش را محکم تر کرد. ((دزد کثیف! تو به بگینز ها کمک کردی که عزیزمان را بدزدند.)) ((من، من، من…)) ((تو چی؟! تو ارباب عزیزمان را گرفتی! تو سرکارمان را با اورک ها و هابیت ها انداختی! یا درستش می کنی یا همینجا می خوریمت!)) رنگ مرد برگشت، لکنتش از بین رفت، گویا مشکلی وجود نداشت. ((ولم کن تا درستش کنم.)) ((او ما را احمق فرض کرد؟ آره! ما را احمق فرض می کنی؟ همینجا درستش کن!)) ((کاغذ و قلم بده)). گالوم از روی میز کاغذی برداشت و از جیب مرد قلم بیرون آورد. مرد شروع کرد به نوشتن. پس از چندی کارش تمام شد و گفت ((الان خوب است؟)) ((نه! از رویش بخوان!)) مرد با صدای بلند گفت ((آتش ها در اعماق خشمگینانه از نو بیدار شده بودند، و روشنایی سرخ چشم را خیره می کرد، و مغاره یکسر مالامال از تابشی شدید و گرما بود. سام ناگهان دید که دستان بلند گالوم به سوی دهانش بالا رفت؛ آرواره های سفیدش درخشید و وقتی دندانش فرود آمد، دهانش بسته شد. فرودو فریادی کشید، و اینک آنجا بود، روی لبه ی شکاف به زانو افتاده بود. اما گالوم مثل دیوانه ها شروع به رقصیدن کرد، و حلقه را بالا نگه داشت، یک انگشت هنوز درون طوق آن به چشم می خورد. اینک چنان می درخشید که گویی از آتشی زنده ساخته شده بود.)) مرد گفت ((راضی هستی؟)) گالوم گفت((بله!)) و از روی مرد بلند شد، به سمت پنجره دوید و فرار کرد.

مرد از جایش بلند شد. پشت میز رفت و به ادامه ی نوشته اضافه کرد((گالوم فریاد زد((عزیزم، عزیزم، عزیزم! گنج من، عزیزم!)) و با گفتن این حرف به محض آن که نگاهش بالا آمد تا به غنیمتش ببالد، قدمی بیش از اندازه برداشت و تعادلش به هم خورد و لحظه ای روی لبه ی شکاف لرزید و جیغی زد و سقوط کرد. آخرین شیون عزیزم او از اعماق به گوش رسید، و دیگر رفته بود)) مرد به پایین ورق اضافه کرد ((نوشته جان رونالد روئل تالکین، تقدیم به ناشر گرامی.))

4 نظرات در مورد “عزیز من!

  1. کاردو جان😅
    میخواستم یکم در مورد وبسایت و… از شما مشاوره بگیرم🙂
    ولی خب توی گروه پیدات نکردم😅
    اگر میشه بهم ایمیل بزن یا توی وبسایت خودم یه راهکارایی برای حرف زدن با شما بهم بگو🙂❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *