تجربه‌ی شخصی,داستان

قطعه: دیگ آب

تازه از کلاس برگشته بودم. ساعت یک بعد از ظهر بود. یک ساعتی زیر خورشید تابستان راه رفته بودم تا به خانه برسم. عرق از سر و رویم می بارید و تمام تنم درد می کرد. دست و رویم را شستم اما خستگی شسته نشد. تازه روی مبل ولو شده بودم که مادر از من خواست دیگ آب را که در طبقه ی پایین بود برایش بیاورم.

از روی مبل کنده شدم و مثل تام که زیادی شیر می خورد از پله ها پایین رفتم. دیگ را برداشتم و بالا آوردم . مادرم گفت:((این چیه آوردی؟ من گفتم دبه، نه دیگ. برو دبه ی آب رو بیار. این دیگ رو هم ببر پایین))

پایین بردن دیگ خیالی نبود. اما بالا آوردن دبه با آن دسته ی باریکش دردآور بود. دوباره پایین رفتم. همین که دبه را کمی از زمین بلند کردم دسته ی باریکش مثل سوزن در دستم فرو رفت. فوری زمین گذاشتمش. در همین وقت برادر و پسر عمویم که هردو 9 سال بیشتر نداشتند به طبقه ی پایین آمدند.

صدایشان زدم و گفتم: ((دوست دارید وقتی با کامپیوتر بازی می کنم، بازی کردنم را تماشا کنید؟دوست دارید این اجازه را بدهم؟)) هردویشان فریاد زدند ((بله! بله! لطفا!)) جواب دادم:((پس هرکدامتان یک ور این دبه را بگیرید و ببریدش برای مادرم.)) خودم هم دنبالشان رفتم تا مطمئن شوم کار را درست انجام می دهند.

سوء استفاده؟ نه. من به این می گویم با هم خندیدن. حتی آن دوتا هم بعدا خندیدند. سر به سر گذاشتن بچه چیز بدی نیست. البته اگر خودش ناراحت نشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *