تجربه‌ی شخصی,داستان

من از آمپول نمی ترسم

_احساس ناامیدی می کنی؟

_نه

_بی هدف هستی؟

_نه
_به خودکشی فکر کردی؟

_نه

این «نه» آخر را با خنده گفتم. خانم خوش برخوردی بود اما جدیتش در سوالات جالب بود.

_شپش داری؟

_نه

_از سوالات ناراحت نشو. باید این فرم ها رو پر کنم تا بتونی واکسنت رو بزنی

_ناراحت نشدم

روی صندلی چرمی نشسته بودم و خانمی که واکسن می زد سمت چپ من پشت میزی نشسته بود. در گوشه های دیگر اتاق خانم های دیگری که همکارش بودند داشتند همین سوال ها را از مردم دیگر می پرسیدند.

خانم از داخل محفظه ای آبی شیشه ی واکسن را بیرون آورد. با الکل دهنه ی شیشه و سوزن تزریق را تمیز کرد. آمپول را در دهنه ی شیشه فرو کرد و سوزن مایع را بالا کشید. آستین چپم را بالا زد و جایی از شانه ام را فشار داد. بازویم آنقدر نحیف بود که احتمالا سوزن از آن طرفش بیرون می زد.

_نمیشه واکسن رو بخورم؟ فقط تزریقیه؟

_نه نمیشه. از آمپول می ترسی؟ تو دیگه مردی شدی برای خودت از چی می ترسی؟

_نه نمی ترسم. فقط از دردش بدم می آید

زن مسنی که روی صندلی کناری من نشسته بود دستش را روی شانه ی راستم گذاشت و گفت ((نترس. من کنارت میشینم تا نترسی.))

_ممنون خودم دارمش.

اما او فقط لبخند زد و شانه راستم را فشار داد.

_گفتم که نمی ترسم.

سر همه ی آدم های مسن و جوان و نوجوان اتاق به طرف من برگشت.

_میشه زودتر واکسن رو بزنید؟

خانمی که سوزن را داشت گفت ((باشه. نگاه نکن، بیشتر می ترسی.))

_نمیشه، باید نگاه کنم.

واکسن را زد. از آن طرف بازیم بیرون نزد. حتی خون هم نیامد. فقط نقطه ای قرمز.

_دیدی درد نداشت.وایسا تا مدارک رو بهت بدم.

خانم تزریقی به پشت میزش برگشت. من هم از جایم بلند شدم و روبه رویش ایستادم تا کاغذها را بگیرم.

_برای ثبت نام مدرسه این کاغذ رو لازم داری. همینطور برای سربازی. گمش نکنی.

و کاغذ را به دستم داد. وقتی از اتاق خارج می شدم متوجه حضور دختری در صندلی قبلی ام شدم. آن خانم مسن کنارش ایستاده بود و می گفت نترس.

او نمی ترسید. فقط از این می ترسید که دیگران فکر کنند که او می ترسد.

یک نظر برای “من از آمپول نمی ترسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *