تجربه‌ی شخصی

نوشابه تگری

هلهله و شادی جمعیت بزرگسالانی که مشغول هه‌ڵپه‌رکێ بودند تالار عروسی را برداشته بود. من و پسرعمویم به دور از حلقه های هه‌ڵپه‌رکێ، پشت میزی که رویش شیشه نوشابه های نیمه پر قرار داشت نشسته بودیم. گفتم «به من نوشابه ندادند، تو چی؟»

_ منم همینطور

دستم را دور یکی از بطری ها حلقه کردم. شیشه حاکی از تگری بودنش بود. نوشابه هنوز حباب هایی از کف، به سطح می فرستاد.

_ اینها را بخوریم؟

_ نه! دهنی اند! کثیف اند، مریض می شویم!

راست می گفت. مریض می شدیم. گفتم:

_ من همین الانشم سرماخوردگی دارم.

_ منم همینطور

کمی فکر کردم. گفتم: «خب نهایتش مریضی مان عوض می شود! مثلا به جای سرماخوردگی… دل درد می گیریم!»

بطری را بلند کردم و چند قلوپ نوشیدم. «دیگه گیرت نمیاد، آنی که آنجاست هنوز گاز دارد.»

مسیر دستم را دنبال کرد و بطری را برداشت، با اکراه چند قلوپ نوشید و بعد گفت «اَهههه»

من هم بطری نصفه نیمه ام را تمام کردم. گفتم «فکر کنم آنی که آنجاست هنوز گاز دارد. بدش به من.»

بطری را قاپید. «نه مال خودم است!»

_ خسیس

بقیه بطری ها یا گازشان تمام شده بود، یا کمتر از نصف بطری نوشابه داشت.

آن موقع 7 سالم بود. پسرعمویم هم 8 سال.

کاش می شد گاهی مثل بچه ها بی پروا باشم، سفسطه کنم و تفسیرهای عجیب غریب ببافم. و کسی هم برای کارهایم سرزنشم نکند. نهایتش می گفتند بچه س نمی فهمند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *