داستان

کمبود آهن

دختربچه ی 5-6 ساله با پدرش سوار تاکسی شدند. بچه وسط نشست، کنار من که لب پنجره ی چپ بودم.

نگاهم از پشت کله ی براق راننده می گذشت و جاده یخزده را می گرفت. سرم را از روی شیشه ی مه گرفته برداشتم و راست ایستادم.

رادیو، همانند 1984، آمار می داد. رشد 47 درصدی صنایع آهن، ایجاد 200000 شغل در غرب کشور، کاهش 35 درصدی جمعیت معتادین.

دختر از زیر کلاه کاموایی نخ نمایش به من زل زد. هنوز جلو را نگاه می کردم. رویش را برگرداند. چند ثانیه بعد دوباره به من زل زد. هنوز جلو را نگاه می کردم. گفت: «من دو بار نگات کردم، چرا تو نگام نمی کنی؟ زیر چشمات چرا سیاهه؟ دعوا کردی؟»

_ نه بچه جان. کمبود آهن دارم.

_ یعنی چی؟

_ یعنی آهن خونم پایینه.

_ آهن می خوری؟ دندونات درد نمی گیرن؟

_ نه این اون آهن نیست این یه آهنه دیگس. بهش میگن یون اف ای.

کمی بلند شدم تا دستم به ته جیبم برسد. گرمای جیب دستم را مدتی نگه داشت، از آنجا تکه کاغذ نموری درآوردم و دادم به راننده.

_ بفرما کاکه

_ خدا زیادش کنه.

دختر موهای سیاهش را از دهنش بیرون کشید:

_ ننه ام می گفت بابا کمبود آهن داره. آخه هر وقت از بیرون برمیگرده زیر چشمش کبوده. میگه داره قرص آهن میخوره ولی هرچی بیشتر میخوره چشمش کبودتر میشه. تو هم قرص میخوری؟

رگ گردن پدر تک تک می زد، نسبت به سردی هوا، بیش از حد شال و کلاه پوشیده بود. به بیرون را نگاه می کرد و جیک نمی زد.

_ دارین کجا میرین؟ دختر کوچولو؟

_ ننه گفت میریم یه جایی که بابام دیگه قرص نخوره.

_ آقا نگه دار پیاده می شیم.

صدایی نحیف از ته حلق پدر این را گفت.

دختر و پدر پیاده شدند. از در بزرگی که به حیاط پشتش باز می شد گذشتند. از پشت در حرکت توپ فوتبال در هوا، و شیرجه مردان معلوم بود. رادیو آمار را تکرار کرد.

راننده تاکسی گفت: ای بر پدر هرچه دروغگو لعنت! اگر راست بود که این مرد و دخترش نمی رفتند اون تو!

پست قبلی

پست بعدی

6 نظرات در مورد “کمبود آهن

  1. ایده جذاب بود و قشنگ.
    دوست داشتم یکم طولانی‌تر باشه. تا اومدن ارتباط بگیرم تموم شد.
    منتظر داستان‌های بیشتری هستم
    ممنون

    1. متوجه شده بودم که هر بچه ای که کنارم می نشیند راست راست نگاهم می کند.
      همه شان همین کار را می کردند.
      با خودم گفتم تنها چیزی که از من می بینند زیر چشم کبودم است (چون ماسک زده بودم جای دیگری معلوم نبود)
      بر همین مبنا گفت و گویی خیالی نوشتم.
      راستش طبقه بندی مطالبم اشتباهه، منتظرم تا به 100 پست برسم و بعد همه را اصلاح می کنم.
      خوشحالم که ارتباط کوچکی هم برقرار کرد.
      سعی می کمنم گسترشش بدهم.

  2. خیلی عالی بود کوتاه ولی پر از واژه های که یک داستان طولانی را در ذهنم متصور کردند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.