داستان

کمبود آهن

دختربچه ی 5-6 ساله با پدرش سوار تاکسی شدند. بچه وسط نشست، کنار من که لب پنجره ی چپ بودم.

نگاه من از پشت راننده می گذشت و جاده را می گرفت.

دختربچه به من زل زد.

هنوز جلو را نگاه می کردم.

رویش را برگرداند.

چند ثانیه بعد دوباره به من زل زد.

هنوز جلو را نگاه می کردم.

گفت: «من دو بار نگات کردم، چرا تو نگام نمی کنی؟ زیر چشمات چرا سیاهه؟ دعوا کردی؟»

_ نه بچه جون. کمبود آهن دارم.

_ یعنی چی؟

_ یعنی آهن خونم پایینه.

_ تو آهن می خوری؟ دندونات درد نمی گیرن؟

_ نه این اون آهن نیست این یه آهنه دیگس.

_ پس بابای منم کمبود آهن داره. آخه هر وقت از بیرون بر میگرده زیر چشمش کبوده. میگه داره قرص آهن میخوره ولی هرچی بیشتر میخوره چشمش کبودتر میشه.

به پدرش نگاه کردم. از پنجره بیرون را نگاه می کرد و جیک نمی زد.

_ دارین کجا میرین؟ دختر کوچولو؟

_ میریم یه جایی که بابام دیگه قرص نخوره.

_ آقا نگه دار پییییاده می شیم.

پدرش این را گفت.

دختر و پدر پیاده شدند و وارد ساختمان شدند. کمی بعد از رفتنشان مردی از ساختمان بیرون آمد، کیف روی دوشش بود، فریاد زد: «من پاکم!»

6 نظرات در مورد “کمبود آهن

  1. ایده جذاب بود و قشنگ.
    دوست داشتم یکم طولانی‌تر باشه. تا اومدن ارتباط بگیرم تموم شد.
    منتظر داستان‌های بیشتری هستم
    ممنون

    1. متوجه شده بودم که هر بچه ای که کنارم می نشیند راست راست نگاهم می کند.
      همه شان همین کار را می کردند.
      با خودم گفتم تنها چیزی که از من می بینند زیر چشم کبودم است (چون ماسک زده بودم جای دیگری معلوم نبود)
      بر همین مبنا گفت و گویی خیالی نوشتم.
      راستش طبقه بندی مطالبم اشتباهه، منتظرم تا به 100 پست برسم و بعد همه را اصلاح می کنم.
      خوشحالم که ارتباط کوچکی هم برقرار کرد.
      سعی می کمنم گسترشش بدهم.

  2. خیلی عالی بود کوتاه ولی پر از واژه های که یک داستان طولانی را در ذهنم متصور کردند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *