داستان

عزیز من!

تلالوی نور ماه در چشمان سبزش خیره کننده بود. انگشتان دراز و باریکش را با لنگی که پوشیده بود تمیز کرد. مشتی به جنازه ای که رویش ایستاده بود زد ((او با فولاد سرد اذیتمان کرد. حقش بود. مگر نه؟)) صدایش ته حلقی شد ((ابله! عزیزمان منتظر است! الان دوستان این آدمی زاد سر می رسند.)) ((می گویی چه کار کنیم؟)) ((مگر نشنیدی آنی که می خواستیم در آن کلبه است.))